تبليغاتX
زمزمه ی باد
زمزمه ی باد
داستان ها و... 
قالب وبلاگ

«بـنـده خــدا فـقـطـ سـلام کــرد!!!»

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
میدهی زحمت به بانویی چو من؟!

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسّلام!!!



برچسب‌ها: لطیفه ومطالب خنده آور
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:21 ] [ افشین بکرانی ]

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد.

وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید:

آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت.

او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!!

نكته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند.... از آن استفاده كنید!!!!


برچسب‌ها: لطیفه ومطالب خنده آور
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:19 ] [ افشین بکرانی ]

 

پدرم همیشه میگوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها  راجب به خارج میدانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌ء مان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین  "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد...... البته آن قسم‌های بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا.

اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند  مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همه شان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و  آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط  برنامه‌های علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.

برای خواندن بقیه متن ؛ به (ادامه مطلب) بروید


برچسب‌ها: لطیفه وخنده آور
ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ افشین بکرانی ]
 

سوالات را به دقت بخوانید و با توجه به روحیات خود، آن را در ذهن خود نگه دارید

سپس به قسمت تحلیل پاسخ ها بروید و نتیجه را مشاهده کنید

 

 1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب میکنید؟

 

الف : خرگوش     ب : گوسفند     پ : گوزن     ت : اسب

 

 2-  به آفریقا رفته اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله ها، آنها اصرار میکنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب میکنید؟

 

الف : میمون     ب : شیر     پ : مار     ت : زرافه

 

 3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب میکنید؟

 

الف : سگ     ب : گربه     پ : اسب     ت : مار

 

 4-  اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب میکردید؟

 

الف : شیر     ب : مار     پ : تمساح     ت : کوسه

 

 5- یک روز، با حیوانی برخورد میکنید که میتواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان میخواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

 

الف : گوسفند     ب : اسب     پ : خرگوش     ت : پرنده

 

 6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب میکنید؟

 

الف : انسان     ب : خوک     پ : گاو     ت : پرنده

 

 7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دستآموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب میکردید؟

 

الف : دایناسور     ب : ببر     پ : خرس قطبی     ت : پلنگ

 

 8-  اگر قرار بود برای ۵ دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در میآمدید، کدامیک را انتخاب میکردید؟

 

الف : شیر     ب : گربه     پ : اسب     ت : کبوتر

 

برای مشاهده پاسخ خود به (ادامه مطلب) بروید


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:13 ] [ افشین بکرانی ]

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه میتوانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که میبایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته میشد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران مینمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.

آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. امـّـا (برای خواندن ادامهء داستان ؛ به «ادامه مطلب» رجوع کنید)




ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:4 ] [ افشین بکرانی ]

دختری در چین زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد.

روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است .

در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را که در دست داشت حفظ کرد. با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود که او در این امتحانات از نمره ۱۰۰ فقط ۳۰ نمره خواهد گرفت. اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ۹۸ بگیرد.

این مساله باعث شد که دانش آموزان دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است .

با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد.

دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد . او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد.

از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینکه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می کرد . چند سال بعد ، او در یکی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد.

در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود. اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد. بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد.

معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت: عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره ۹۸ بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی. دین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم .

دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد. وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است.

در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود می آید. لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد .....


[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:2 ] [ افشین بکرانی ]

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت:

 

گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم!


[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:1 ] [ افشین بکرانی ]

روباه: میدونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.

شیر : اوه. من میتونم به راحتی برات درستش کنم.

روباه : اوه. ولی پنجه‌های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می‌کنه. شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می‌کنم. روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ نمیتونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.

شیر : البته که میتونم. اونو بده تا برات تعمیرش کنم. شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می‌کرد بازگشت.

روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود میبالید.

بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد. گرگ : میتونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.

شیر : اوه. من می‌تونم به راحتی برات درستش کنم. گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.

شیر : مهم نیست. میخواهی امتحان کنی؟ شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟

در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه : اگر میخواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید. اگر میخواهید مدیر موفق و مؤثری باشید از هوشمندی و ارتقاء کارکنانتان نهراسید بلکه به آنها فرصت رشد بدهید. این مسأله چیزی از توانمندیهای شما نمیکاهد.

«به قول بیل گیتس؛ مدیران موفّق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام میکنند»





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:0 ] [ افشین بکرانی ]
 
زن با معشوقش در بستر بود که همسرش وارد خانه شد.


زن به معشوقش گفت: "بیا اینجا و کنار دیوار بایست." بعد باعجله به بدن او روغن بچه مالید و روی آن پودر تالک پاشید، سپس گفت: از اینجا تکان نخور تا زمانی که به تو بگویم، تو باید وانمود کنی که یک مجسمه هستی.


وقتی همسر وارد اتاق شد پرسید: این چیست؟


زن پاسخ داد: اُوه این یک مجسمه است، خانم اسمیت یکی مثل این خریده بود، من از آن خوشم آمد و یکی برای خودمان خریدم.


بدون هیچ حرف اضافه ای هر دو به تخت خواب رفتند. حدود ساعت 2صبح همسر از تخت بیرون آمد، به آشپزخانه رفت و با یک ساندویچ و یک قوطی آبجو به اطاق برگشت.


بعد رو به مجسمه گفت: بیا اینها را بگیر و بخور، خود من مجبور شدم 2 روز تمام بیحرکت در خانه اسمیت بایستم در حالی که هیچ کس چیزی برای خوردن به من نداد !!!


[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:59 ] [ افشین بکرانی ]
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لَگَنش (باسنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند.....

برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:55 ] [ افشین بکرانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ازاین که وبلاگ من رو انتخاب کردید ممنونم امیدوارم از مطالب و امکانات وب بهره ببرید
موضوعات وب